تبليغاتX
سایه عمر



خدا رو دوست دارم چون که می دونه ما عاشق همیم

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

نوشته شده در ساعت 11:46 توسط دو تا عاشق |


خدا

                 

                       

در روزهای کهن، هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمد ، از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم : " خداوندا من بنده توام، اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم" 

 اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت .

آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم " آفریدگارا من آفریده توام و تو مرا از گل ساخته ای و من همه چیز را از تو دارم"

اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بال تیز پرواز گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم " ای پدر من فرزند توام تو با رحمت مرا به دنیا آورده ای و من عبادت ملکوت تو را به ارث می برم"

اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی از تپه های دور دست گذشت

آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و به خدا گفتم"خدای من، ای آرمان و سرانجام من، من دیروز توام و تو فردای من، من ریشه توام در خاک و تو گلاله منی در آسمان و ما با هم در برابر خورشید می بالیم."

آنگاه خدا بر من خمید و آرام در گوشم سخنان شیرینی نجوا کردو مانند دریایی که جویباری را در بر میگیرد مرا در آغوش کشید. و هنگامی که به دشتها فرود آمدم خدا هم آنجا بود.

       

          

خدا نزدیکتر از اونیه که ما فکرش رو کنیم . عشقم خدا با محبت تر از اونیه که ما فکرش رو کنیم زندگیه من ، خدا همه جا هست در همه لحظات و تو وجود هر آدمی، بعضی ها فراموش می کنن که خدا تو درونشونه به خاطر همینه که رو زمین بغض و کینه وجود داره چون آدما خدا رو فراموش کردن جای اینکه به خود خدا برسن دنبال خدا می گردن، خدا تو عشق تو شادی تو همه جا هست .

عشقم من از وقتی تو رو دارم خدا رو دیدم خدا رو حس کردم منم مثل آدمای دیگه یادم رفته بود از کجام ولی با تو رسیدم به خدا . خدا رو دیدم....

                                          

                                               دوستت دارم بهترینم

نوشته شده در ساعت 17:26 توسط دو تا عاشق |


سلام

سلام همیشه یعنی سلام

امروز اومدم بات حرف بزنم بت گفته بودم دوست دارم بعضی وقتام اینجا باست بنویسم مگه نه؟

زندگی سختی و آسونی زیاد داره غم و شادی داره دوری و نزدیکی داره ، لحظه هایی هست که آدم نمی تونه به سادگی حرف دلش به کسی بزنه بعضی وقتا اینکه بیام سرم بذارم رو شونت از کلی حرف زدن بهتره برام بعضی وقتا وقتی ناراحتم و صدات می کنم یه جانم گفتنت از همه چیز بهتره برام . گاهی اوقات هم دوست دارم تو حرف دلتو بم بزنی اینکه الآن داره چی بت می گذره که..... من می دونم چیه و اگه ساکتم چون تو ازم خواستی یادته؟ تو گفتی حریم تنهایی تو نشکنم منم نشکستم.

گله من اگه الآن این اتفاقا افتاده دلیلش این نیست که اونا نمی خوانت. اینو خودت بارها به من گفتی مگه نه؟

دوست دارم امشب بیای سرتو بذاری رو شونم بام درد و دل کنی....

نوشته شده در ساعت 17:20 توسط دو تا عاشق |


همسر عزيزم

از وقتی اومدی دنيا عوض شده نمي دونم شايد منم كه عوض شدم چون اميدوار شدم ، قبلاً كه تو تنهايی فكر می كردم به خودم می گفتم اين دنيا هيچ چيز خوبی نداره خوب آخه اون موقع تو رو نداشتم نمی دونستم ميشه انقدر از زندگی لذت برد ولی حالا دارمت حالا فهميدم شادی يعنی چی حالا فهميدم خنده يعنی چی ...

می دونی بعضی وقتا كه تو تنهايی فكر می كنم می بينم كه يه دستی ما رو پيوند داد ، يادته از كجا به كجا رسيديم؟ به حوادثی كه رخ داد و من و تو عاشق شديم فكر كردی؟ به نظرت كی خواست كه من و تو هم پيدا كنيم؟ آره عزيزم درست فكر كردی همونی كه دل بهمون داد همون ما رو آشنا كرد با هم .

 

 نمی دونم چی بگم ولی اين حرف امروزمه

 

چه بگویمت عزیزم که صفای خانه هستی

که یگانه تکیه گاهم تو در این زمانه هستی  

                                                             

                                           تقديم به تو همسر مهربانم

 

نوشته شده در ساعت 10:35 توسط دو تا عاشق |


دو رد پا بر روی ساحل

خواب دیدم با خدا بر روی ساحل قدم می زدم

بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق می زد .

در تمام صحنه ها ، دو جفت رد پا روی شن ها می دیدم .

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا .

وقتی آخرین صحنه ی زندگیم در مقابلم برق می زد ،

به پشت سر و به رد پاهای روی شن ها نگاه کردم ،

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام ،

فقط یک جفت رد پا روی شن ها بوده است .

همچنین متوجه شدم که این دقیقاً در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است که فقط یک جفت رد پا دیده می شد .

این واقعاً برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سؤال کردم :

خدایا ، تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم ، در تمام راه با من خواهی بود ، ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام که خیلی به تو احتیاج داشتم فقط یک جفت رد پا وجود داشت ،

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم ، مرا تنها گذاشتی؟

خدا پاسخ داد : بنده بسیار عزیزم ، من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .

اگر در آزمون ها و رنج ها ، فقط یک جفت رد پا دیدی ، زمانی بود که تو در آغوش من بودی .

 

 

 

نوشته شده در ساعت 16:4 توسط دو تا عاشق |